‏نمایش پست‌ها با برچسب .... نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب .... نمایش همه پست‌ها

خداحافظي

درد، سيلي روزگار است تا باور كني كه خواب نيستي!
.
.
دوستان من فعلا خداحافظ.
tarhe4@gmail.com

سحرانه

همه چیز را
تمام کردیم
...
وبعد از مدت ها که عقده بازیگوشی
فرصت بزرگ شدن را
از من گرفته بود
دل به وسوسه دادم
و خرد را گذاشتم یک چند روز تماشا کند
تا وقتی برمی گردد این بار مقتدرانه حکم براند.
همه چیز را تمام کردم
با خودم
همه چیز را
تمام
کردم با همه چیز تکلیفم را روشن
همه چیز را تمام وپل های برگشتن به جهنم را
خراب کردم...پس از آن که همه چیز را خراب کردم
و عقده بازیگوشی از سربه در...
خرد نیمه جان...
و خاطره آه های ناتمام
در سرزمینی دور که مردمش نزدیک می نمودند از فرط دوری
و زبانشان تشنه بود
بی آنکه رمقی در پایشان مانده باشد...
در جست و جوی آب..
سراب نوش جان مردم مست..
زنگ مدام زمزمه هایمان در گوش
همه چیز را..
حسرت گنگ
و بازی سنگین کودکی که..که..
تمام شد!



پ. به خاطر این مطلب از همه کسانی آن را خواندند عذر می خوام.

وطن


دوباره منحنی ات
موج بر می دارد
و در امتداد
اگرچه به اوج میل می کند
هزار نقطه آشفته را
به اطرف
می پراکند
...
گسسته باد خط دشمنان این؛
سرزمین
شکسته باد دست مخملین

جدید


چرا این قدر هی قالب عوض می کنی؟ چه جوابی باید به این سوال بدم؟ همون جوابی که به باقی سوال های مشابه می دم؛ چرا هی ماشین عوض می کنی ؟ چرا هی ریخت عوض می کنی ؟ چرا هی موضوع مطالعت رو عوض می کنی ؟ چرا با هیچکی رفیق نمی مونی ؟ چرا هی بحث رو عوض می کنی ؟ چرا هی از این شاخه به اون شاخه می پری ؟ چرا آروم نمی گیری ؟ چرا این قدر دیر راضی می شی؟ چقدر زود خسته می شی!
همین! همین آخری جواب خوبیه شاید برای بقیه.شاید هم نه. شاید این جواب هم باید زود عوض بشه.

حاجت


دو روز است که مشهدم ومنتظرم که اذن ورود بدهند ولی نمی دهند.تقصیرم را هم نمی دانم.نه در خواب نه بیداری هم چیزی به من نمی گویند.شدیدا محتاج دعای دوستانم بلکه فرجی بشود!

دیالوگ


گفت: خسته به نظر می رسی امروز!
گفتم: خسته؟ نه ! من به این زودی ها خسته نمی شم. اتفاقا از آدم های خسته خیلی هم بدم می آد.
گفت: جدی؟ پس چته؟ توی همی انگار!
گفتم: نه بابا! من همیشه همین جوری ام. ریختم این جوریه. چیزیم نیست.
گفت: جدی ؟ خدا رو شکر.
گفتم: خدا رو شکر که ریختم این جوریه؟
گفت: نه! که چیزیت نیست. آخه حرف زدنت هم مثل آدم های شکست خورده می مونه.
گفتم: نه بابا! کاش شکست خورده بودم، شکست پل پیروزیه!
گفت: پس از نشکستن دلخوری؟
گفتم: حالا کی گفته دلخورم؟ بی خیال بی خیالم. بی خیال همه شکستن ها و نشکستن هام.
گفت: پس باید خیلی شاد و شنگول باشی. چون از همه چیز آزادی!
گفتم: نه. نه که بی خیال شده باشم. یعنی سعی می کنم بی خیال باشم.
گفت: یعنی می خوای بی خیال باشی ولی نمی تونی هان؟
گفتم: نه. نه که نتونم. می دونی...
گفت: خیلی خب بسه ! اصلا تو الان کاملا فولی. هیچ مشکلی هم نداری. خوبه؟ حالا پاشو بریم یه هوایی بخوریم بلکه...
گفتم: نه نه. خودت تنها برو.
گفت: چرا؟
گفتم نمی دونم. انگار خسته ام...

محبوب ترها