‏نمایش پست‌ها با برچسب پاره داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پاره داستان. نمایش همه پست‌ها

عشق چيست؟

سه تن در تاریکی شب گرد آتشی حلقه زده بودند و از هر دری سخنی می گفتند تا سخن به عشق کشیده شد. اولی به آتشی که افروخته بودند اشاره کرد وگفت: عشق آتشی است که خودمان می سازیم همچنان که خاموش کردنش به دست ماست. در همین لحظه برقی در آسمان درخشید و صاعقه، آتشی در جنگل مجاور آن ها انداخت. دومی به جنگلی که داشت دود می شد نگریست و با لحنی خالی از هرگونه تردید گفت: عشق صاعقه ای است که از قدرت آدمی خارج است هم وجودش و هم کنترل وخاموش ساختنش. اولی سخن او را نپذیرفت و با او وارد مجادله ای شد که تا صبح به طول انجامید.در این میان سومی که چندان با بحث واستدلال میانه خوشی نداشت نظاره می کرد وپیوسته خمیازه می کشید. اما وقتی بحث اولی ودومی بی نتیجه ماند هر دو منتظر شنیدن نظر او شدند.سومی با چشمانی خواب الود خمیازه دیگری کشید و بی آنکه تکانی بخورد گفت: عشق چون خورشید است، به وقتش می آید وسروقت هم می رود! این سه تن، عقل و دل وشهوت بودند.

آرزوی مرگ

جوان به آرزویی که سال ها در دل پرورده بود دست یافت اما همان دم مرگ او را به کام کشید.آرزو بر جوان دل سوزاند و با نفرت به مرگ نگاه کرد اما جوان که چشمش به سرای جاودان باز شده بود آرزوی گذشته اش را حقیر یافت و در مرگ به دیده شکر می نگریست!

مغالطه

مفتی شهر به مردمی که به اشتباهات پزشکان شهر معترض بودند گفت:پزشکی بی شک حرفه ای مقدس است زیرا پزشکان اگر وسیله ای برای تحقق شفای الاهی نباشند ابزاری در دست ملک مقرب خدا عزرائیل هستند وهیچ طبابتی جز در یکی از این دو صورت نخواهد بود..پس از خدا بترسید واعتراض نکنید.یکی از پای منبر فریاد کرد: بسیار خب! ما به این حرفه مقدس اعتراضی نداریم اما آیا رواست که آن ها خدمت عزرائیل بکنند و دستمزد از ما بگیرند؟

حواس

ببخشید آقا شما چرا وقتی باهاتون حرف می زنم من رو نگاه نمی کنید؟
ببخشید خانم. برای اینکه حواسم فقط به حرفهاتون باشه نه به خودتون!
خب چرا وقتی خودتون حرف می زنید باز هم به من نگاه نمی کنین؟
خب برای اینکه شما هم حواستون به حرفهام باشه نه به خودتون!

ادب

تقدیم به شاه نجف

مرد از درگاه حرم عقب عقب بیرون می آمد وزیر لب چیزی زمزمه می کرد و پیوسته بارگاه طلایی را تعظیم می نمود. در این ادب بود که ناگهان جیغ گریآلود کودکی از پشت سرش بلند شد. برگشت و کودکی را دید که پایش را لگد کرده بود.بر سر کودک دستی کشید وشرمنده به جانب حرم نگاهی انداخت و از آن پس هرگز عقب عقب کسی را احترام نکرد.

آسمان


کودک شبی که کنار پنجره خوابش برد در خواب دید که به آسمان رفته است و در آسمان خانه ای بزرگ وزیبا دید که تمام دیوارهایش پنجره های بزرگ داشت.در خواب دید که کنار یکی از پنجره ها رفت و از پشت آن به بیرون نگاه کرد و ناگهان با دیدن چیزی که آن سوی پنجره بود از خواب پرید. از آن به بعد همیشه احساس می کرد کسی در خواب از پشت پنجره دارد خانه شان را تماشا می کند!

کف


اصلا تو فروشنده نیستی
هستم...هستم اما نه به این ارزانی
ارزان؟ در عوض عاشق می شوی! این کم قیمتی است؟
پسرک قانع شد ودختر قلب او را خرید اما چیزی نگذشت که آن را گم کرد و پسرک هم که خب بدون
قلب چگونه می توانست عاشق باشد؟

خودکشی



سنگ را برداشت تا بزند به نشانه ای که کاشته بود صد متر آن ور تر. سنگ سرد را در دست فشرد چشم هایش را ریز کرد وبه قوطی خالی کمپوت خیره شد نفسش را حبس کرد بعد توی یک نیمچرخ دستش را عقب برد و وآماده پرتاب شددر همین لحظه گنجشکی آمد و نشست روی قوطی. قوطی کمی لق لق خورد. گنجشک پرید بالا وقوطی دلنگ دلونگ افتاد پائین . بعدش هم گنجشک نشست همانجا جای قوطی و سرش را بالا گرفت وشروع کرد به جیک جیک کردن...

قبض روح

احساس دلمردگی داشتم. می فهمی چی می گم؟ یه جور بی رمقی روحی. حوصله هیچ چیز رو نداشتم. هیچ چیز واقعا برام جذاب نبود. ای خدا ! با همه بد اخلاق بودم. روز مسخره ای بود. نمی دونم چرا یهو اینجوری می شم؟ واقعا دلم می خواد بدونم. فکر می کنی یه روانشناس بتونه کمکم کنه؟ فکر می کنی مربوط به بچه گی هامه؟ نه، هیچ مشکلی پیش نیومده بود.غیر از قضیه همون سوسکه ! کدوم؟ همون که گفتم صبح زیر تختم پیدا کردم. نه، مرده بود. فکرش رو بکن. احتمالا تمام شب داشته جون می داده...ولش کن حالا سوسکه رو. داشتم از خودم می گفتم؛ همین جور الکی روانم گه مرغی بود تمام روز!

نسل سوخته


مزه کاغذ سوخته می داد. بدون آنکه خاموشش کنم پرتش کردم بیرون و در آینه کودکی را دیدم که برش داشت و با ولع دودش را بلعید!

جزئیات یک مرگ لطیف


مرد تمام زندگی 62 ساله اش را آرام و با حوصله پشت سرگذاشته بود اما به محض دیدن ماشینی که ناگهان از فرعی پیچید وسط اتوبان زد روی ترمز.پس از آن که بیش تر از 5 تا معلق زد وطی آن سر مرد بر اثر اصابت به ستون ها سقف و نهایتا شیشه جلو تغییر حالت داد از نرده های پل پرت شد پائین و شروع کرد به غلط خوردن. یکی از میله های بالشتک صندلی که از جا در رفته بود حالا از پشت فرو رفت میان دو کتف و در اثر ضربات پی در پی فرمان قفسه سینه خورد و تمام سیستم های داخلی بدن له شد. وقتی ماشین می رفت که در پائین دره آرام بگیرد تمام استخوان های دست پا وگردن تکه تکه و بخشی از آهن ستون از جا کنده و از کنار گوش وارد مغز شده بود. بالاخره ماشین از حرکت ایستاد اما در آخرین تکان فندک ماشین که با اولین ضربه ها روشن شده بود از جا پرید و روی صندلی آغشته به بنزین عقب افتاد و... به این ترتیب کسی نتوانست از طریق اظهارنظرهای پزشکان به علت اصلی مرگ یعنی ایست قلبی پی ببرد.

فرار


جیغ می کشد و در می رود.این بار بدون معطلی از خونه می پرم بیرون.باید بگیرمش.این دفعه چهارم پنجمش است که این کار رو می کند و مو به تن مهسا سیخ می شود.از پنجره آشپزخونه که مماس کوچه است و یک نمه لایش باز است کله اش را می کند تو و جیغ می کشد.می دونم بچه باید باشد.می دونم از همسایه های دور وبرمان نیست.باید از یکی دو تا خونه ای باشد که توی بن بست کنار مسجد اند.وقتی هم که فرار می کند می پرد توی کوچه و تا من بیایم کوچه را وارسی کنم.شش بار رفته توی خونه و اومده بیرون.در را که باز کردم دیدمش.روی زمین ولو شده بود و داشت خودش را جمع و جور می کرد.یک دست به زانو لنگ لنگان خودش را کشاند توی کوچه پشت مسجد.می ایستم که برود.

سکته


عزیزم سلام. این نامه را وقتی می خوانی که هیچ فرصتی برای پاسخ گویی نداری. این با همه دفعات قبل فرق می کند. این بار از پل هایی که پشت سر هر کس ممکن است وجود داشته باشند خبری نیست وقسم می خورم که تو نمی توانی حدس بزنی که چه اتفاقی خواهد افتاد. تنها این مهم است که همه سال های از دست رفته من وتو جبران خواهند شد و کسی از این بابت ما را سرزنش نخواهد کرد. چیزی که پیوسته نگرانش بودیم. حالا از تو می خواهم این نامه را کنار بگذاری و از پشت پنجره نگاهی به بیرون بیندازی. افسر ویژه نامه را روی میز گذاشت و به مرد که هنوز دسته گل در دستش بود با لحنی سرزنش گر گفت: این نوع شوخی ها مناسب سن همسر شما نبوده یا لااقل شاید لازم بود به جای بیرون بنویسی خیابان. مرد با خشم به تصویر مبهم مردی که در خانه رو به رو حلق آویز شده بود نگریست!

سرما


دست هایش را به هم مالید و گفت برفش برای جای دیگه است سرماش مال ما. راننده رفت سه و شیشه را کامل داد بالا. دوباره گفت: سگ تخم می کنه تو این هوا. زن عقبی زیپ کاپشن پسرک را بالا کشید و بیرون را نگاه کرد. گنجشکی روی سیم برق چرت می زد.

چشمهایش


در 28 سالگی ناگهان چشم های زیبای دختری همسن وسال خودش را که وقت بازگشتن از دبستان دیده بود به یاد آورد. آن روزها کسی در درونش او را از خیره شدن به چشم ها بازنمی داشت و تا مادر دخترک دست او را نکشید ونبرد تماشایشان کرد و وقتی به خانه رسید چشم ها را نقاشی کرد وجایی که بعدها نتوانست به یاد بیاورد که کجاست پنهان کرد و دیگر به آنها فکر نکرد. در 28 سالگی دفترچه هزار برگی خرید وبه خانه رفت...

هوس

دختر از توی قاب پنجره تاکسی چشمش افتاد به پسر . خوش تیپ و خواستنی بود. توی دلش آمد که کاش باهاش بودم. کاش باهاش باشم...پسر دست بلند کرد و سوار شد. توی دستش نان تازه بود. بوی نان پیچید تو فضا. به دختر گفت: بفرمائید. دختر دلش لرزید و فکر کرد دارد اتفاقی می افتد بین شون ولی گفت: نه ممنون و سعی کرد یک جور خاصی بخندد. پسر در حالی که مغزه های کنار خیابان را تماشا می کرد گفت:اگه هوس کردید بفرمائید. بعد برگشت و گفت:گاهی آدم هوس می کنه دیگه! دختر سرتکون داد.

تبعیض تحصیلاتی


کتابش را گذاشت روی صندلی اتوبوس و پیاده شد. از عرض خیابان عبور کرد و به رستوران رسید ...
چهار ماه بعد وقتی داشت طی می کشید دانشجویی با همان کتاب وارد شد وسفارش غذا داد. یک غذای گران قیمت!

سوال


کودکی که باران بی هنگام بازی اش را به هم زده بود از پشت پنجره به ابرها نگاه کرد و به مادرش گفت مامان بارون چه جوری می باره؟ مادر گفت : وقتی ابرا کثیف می شن خدا اونا رو می شوره بعد وقتی اونا رو می چلونه که خشک بشن آباشون به شکل بارون می ریزه رو زمین.فهمیدی پسرم؟ کودک چیزی نگفت چون داشت فکر می کرد: پس چرا این ابرها هنوز یه کمی بگی نگی سیاهن!؟

زندگی


زن ومرد نشسته بودند کنار هم روی خاک های نرم کویر و تا دور دست ها هیچ چیز پیدا نبود.
با هم قهر نبودند اما نه چیزی می گفتند و نه حتا به هم نگاه می کردند و هر دو چشم دوخته بودند به ترکیب غریب نیلی خاکی دنیا.مرد که خسته شد پاشد .زن خسته نشده بود ولی پا شد و همراه مرد راهی را که آمده بودند برگشتند...

محبوب ترها